فرشته کوچولوی منفرشته کوچولوی من، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

یه انتظار شیرین دیگه

بعد از یه عالمه نبودن..

او ه ه ه بعد از یه عالمه بازم اومدم قلقله مامان  چقد دلم تنگ شده بود برای اینجا یه عالمه نوشتنی دارم اگه حافظم یاری کنه قبل از تولد 2 سالگیت یعنی 4 شهریور وقت آتلیه داشتی که بابایی به خاطر عمل مامان فریده (که البته به زبون تو میشه مامان بریده) با ما نیومد و باید میرفت بیمارستان به خاطر همینم من و شما و خاله سر ساعت خودمون و رسوندیم آتلیه. به محض رسیدن شیطنتای جنابعالی ام حسابی گل کرد و منم چون پام در رفته بود نمیتونستم کنترلت کنم بیچاره خاله حسابی از دست شیطنتای تو که مبادا دسته گل به آب بدی کلافه شده بود بعد از انتخاب دکورا وقتی وارد سالن شدیم برای دکور اول و دوم تقریبا خوب بودی ولی بعد از اون خیلی سخت همکاری میکردی بیچاره خال...
8 تير 1395

2 ساله شدنت مبارک هورااااااااااااااااااا

دومین سالروز تولد فرشته کوچولومونم رسید به همین زودی چقدر زود بزرگ شدی مامان یه تولد خیلی ساده و کوچولو برات گرفتیم فقط خودمون بودیم با یه کیک خیلی ساده تو ام که اصلا به فکر تولد و این چیزا نیستی همش در حال شیطنت دوست دارم بزرگتر بشی و هر جور که خودت دوست داری برات تولد بگیریم چون اصلا به این چیزا توجه نداری فقط و فقط شیطونی و تحرک ماشاالله چون دوربینم نبود با گوشی خاله یه چند تا عکس ازت گرفتیم تولدت مبارک الهی که همیشه زنده باشی قلقله مامان       ...
25 آذر 1394

دیگه شیر نمیخورم !!!

بالاخره موفق شدم شما رو از این وابستگی عجیب رها کنم حتی فکر کردن بهشم برام خیلی سخت بود دیگه تصمیمم و گرفتم و با اینکه دلم نمیومد این کار و کردم اصلا فکرشو نمیکردم انقدر راحت بتونی با این مسئله کنار بیای ولی بر خلاف تصورم شد و خیلی خوشحالم که اذیت نشدی برام خیلی مهم بود که دو سال و کامل از حق طبیعیت استفاده کنی نه کمتر و تقریبا هم اینطوری شد 3 روز مونده بود به تولد 2 سالگیت شما رو از شیر خوردن منع کردم با یه ترفند مخصوص و چند روز بعدش به راحتی پذیرفتی  البته از یه هفته قبلش یه کوچولو شیرت و کم کردم که یه دفعه اذیت نشی و باید بگم به خاطر وابستگیه عجیبت به شیر خوردن فکرشم نمیکردم حالا حالاها بتونم تو انجام این پروسه ی دشو...
1 آذر 1394

پایان 23 ماهگی و مسافرت شمال

روز 28 مرداد ساعت 06:00 صبح حرکت به سمت گیلان (چمخاله) گل پسرمون و از توی خواب بلند کردیم و با جمع کردن وسایلمون از خونه زدیم بیرون ولی طولی نکشید که شما ام از خواب ناز بیدار شدی و خیلی سرحال منتظر رفتن بودی توی ماشین اذیت نکردی فقط یه کم حالت بد شد که طبیعیه و زودیم خوب شدی و بازی و شیطنت شروع شد فکر میکردیم از دریا خیلی خوشت بیاد و کلی هیجان زده بشی ولی بر خلاف تصورمون خیلی ام ترسیده بودی و دوست نداشتی بری تو آب جالب این بود که بقیه ام که میرفتن میترسیدی و میگفتی بیان بیرون همش لب دریا بودی ولی بالاخره روز آخر خودم دستت و گرفتم و با هم یه کم تو آب راه رفتیم چون باهات بودم نترسیدی آروم آروم خوشت اومد و نشستی توی آب , دستت و کردی توی شن و...
26 شهريور 1394

پایان 22 ماهگی

22 ماهگیت همزمان شد با ماه مبارک رمضان و مامان امسالم نتونست به خاطر شیر دادن بهت روزه بگیره چون خیلی دیر دارم برات آپ میکنم خیلی چیزی توی ذهنم نیست فقط اینکه تو این ماه یه گردش و شام با هم بودیم بدون بابایی اولین بار بود با هم تنهایی میرفتیم عصر از خونه در اومدیم و قرار شد که شامم بیرون باشیم رفتیم سمت هویزه تا موقع شام بازی کردی یه کم سرسره و بیشتر تاب بازی خیلی تاب بازی و دوست داری وچند ساعت بدون اینکه خسته بشی آروم تاب میخوردی بعد از اونم یه خورده شیطونی و چرخیدن توی محوطه و شام روز خوبی بود چون اولین بار بود بدون بابا میبردمت بیرون یه کم سخت بود و انرژیم تقریبا تموم شده بود و خسته شدم ولی برای اولین بار تجربه خوبی بود.  اینم ...
19 شهريور 1394

پایان 21 ماهگی

گل پسرم و این روزاش از کجاش برات بگم انقدر این روزا شیطون شدی که حد نداره تا دلت بخواد آتیش میسوزونی بیشتر وسایل خونمون و جمع کردیم خونمون مثه موقعی شده که میخوایم اسباب کشی کنیم چون اگه جمع نمیکردیم هیچ چیز سالم برامون نمیزاشتی یه مدت که کلن تلویزیون تماشا کردن تو خونمون تعطیل بود درست زمانی که تی وی و روشن میکردیم سریع هر جور که شده خودتو میرسوندی پشت تی وی و سیمش و از برق میکشیدی یا هی با دکمه هاش بازی میکردی و دستگاه دیجیتال و از بالا پرت میکردی بماند که این دومین دستگاه دیجیتالمونه اولی و با همین کارات مرخص کردی ما ام تصمیم گرفتیم که دیگه تی وی روشن نکنیم چون هر راهی که به نظرمون رسید و امتحان کردیم که شما بیخیال شی هیچ ک...
4 تير 1394

پایان 20 ماهگی

توی اردیبهشت ماه یه سفر دو روزه داشتیم به شهر ملایر سفر خوبی بود فک میکنم برای گل پسری مونم خوب بود اولین سفرمون با ماشین بود بعد از به دنیا اومدنت انقدر تو ماشین خسته و کلافه شده بودی که دیگه یک ساعت مونده بود برسیم از کنترل خارج شده بودی با اینکه تو راهم دو بار وایسادیم تو مسیر رفت بهتر بودی ولی تو مسیر برگشتمون واقعا اذیت کردی مامان و من خودم کلافه تر از تو شده بودم به خاطر بیقراریات ولی با همه ی سختیش بالاخره رسیدیم خونمون تو این سفر حسابی شیطونه شیطونه شیطون شده بودی بعد از سفرمونم تا یک هفته اوضاع همونطوری بود هیچ جوره تو خونه بند نمیشدی همش میگفتی دد واقعا اوضاع سخت شده بود  تا دوباره مثل سابق شدی حسابی انرژیمون و گرفتی   ...
14 خرداد 1394

سیزده به در و پایان 19 ماهگی

94/01/13                                                             روز سیزدهم فروردین صبح زود از خواب بیدار شدیم آماده شدیم و وسایل گل پسری ام جمع و جور کردیم و حرکت کردیم به سمت پارک ایرانیان همین که وارد پارک شدیم دست تو ازمون جدا کردی و خودت شروع کردی به راه رفتن اصلا دوست نداشتی بگیریمت من و بابا ام نوبتی پشت سرت میومدیم که دورادور مواظبت باشیم یعنی چند ساعت همین جوری داشتی واسه خودت راه میرفتی و تو پارک میگشتی جالبه که بعضی موقع ها اصلا جلوی پاتم نگاه نمیکردی و فقط میخواستی بری ت...
21 ارديبهشت 1394

دومین بهار

          از عطر نگاه باغ ها دانستم نام دیگر بهار لبخند خداست ............. امسال دومین بهاریه که در کنارمونی تموم لحظه های با تو بودن برامون لذت بخش و غیرقابل وصف هستند روزای بهاریمون به دید و بازدید سپری شد بهار امسال خیلی حال خوبی داشتیم امیدوارم سال 94 برای همه ی مردم سرزمینم سال پر برکت و نیکویی باشه.                                             اینم یه هفت سین کوچولو برای امیرحسین کوچولوی نازم خیلی موقع عکس گرفتن ازت مشکل دارم ...
18 ارديبهشت 1394

پایان 18 ماهگی

هجده ماهگیت مبارک گل پسر مامان ماشاالله انقد قلقلی شدی اصن نمیزاشتی ازت عکس بگیرم همش حواست به کیک بود که یه دفعه شیرجه بزنی توش آخرم مجبور شدم بزارم تو صندلی غذا اونم با تدابیر شدید امنیتی ...
3 ارديبهشت 1394